باز باران نگویید با ترانه میسرایم ترانه جور دیگر
باز باران بی ترانه دانه دانه می خورد بر بام خانه
یادم آید روز باران...
پا به پای بغض سنگین تلخ و غمگین دل شکسته
اشک ریزان عاشقی سر خورده بودم میدریدم قلب خود را
دور میگشتی تو از من با دوچشم خیس و گریان
میشنیدم از دل خود این نوای کودکانه
پر بهانه
زود برگردی به خانه یادت آید ؟
هستی من آن دل تو جا میزد این ترنه باز باران...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 14:4  توسط mohsen
|
خدايا شكرت هزاران بار شكرت بخاطر بهترين هديه زندگيم بخاطر فرشته اي كه بهم بخشيدي به خودم ميبالم احساس غرور مي كنم

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 0:26  توسط mohsen
|
دوش رفتم به خرابات و مرا راه نبود
میزدم ناله و فریاد،کس از من نشنود
یا نبد هیچکس از باده فروشان بیدار
یا که من هیچ بدم،هیچکسم در نگشود
پاسی از شب چو بشد، بیشترک یا کمتر
رندی از غرفه برون کرد سر و رخ بنمود
گفت خیرست-درین وقت کرا میخواهی
بی محل آمدنت بر در ما،بهر چه بود
گفتمش در بگشا،گفت برو یاوه مگو
کاندرین وقت،کسی بهر کسی در نگشود
این نه مسجد که به هر لحظه درش بگشایند
که تو دیر آیی و اندر صف پیش استی، زود
این خرابات مغان ست و در او مستانند
شاهد و شمع و شراب و-دف و نی،چنگ و سرود
هر چه در جمله ی آفاق، در اینجا حاضر
مومن و،ارمنی و ،گبر و،نصارا و یهود
سر کویش عرفات ست و مقامش کعبه
دوستان همچو خلیل ند و،رقیبان نمرود
سر و زر،هیچ ندارند،در این بقعه محل
سودشان جمله زیان ست و-زیانشان همه سود
گر تو خواهی که دم از صحبت ایشان بزنی
خاک راه همه شو،تا که بیابی مقصود

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 23:23  توسط mohsen
|
بغض نشسته تو گلوم وقتي نشستي روبروم
من از خودم چرا بگم ميخوام از اون چشا بگم
خيره تو چشم مست تو دست ميدم به دست تو
دل اززمونه مي كنم حرف دلم رو ميزنم:
چه حالتي داره چشات نرگس بيمار چشات
چشم تو خوابم مي كنه مست و خرابم مي كنه
وقتي نشستي روبه من ازعاشقي بگو به من
بزار چشات دل ببره اينجوري باشه بهتره
چشات اگه پس نزنن چشماي سرسپردمو
ميشه فراموش كنم خاطره هاي مردمو
چه حالتي داره چشات نرگس بيمار چشات
چشم تو خوابم مي كنه مست و خرابم مي كنه


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 22:45  توسط mohsen
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 16:28  توسط mohsen
|
پنج وارونه چه معنا دارد؟
خواهر كوچكم از من پرسيد.
من به او خنديدم...
مات و حيرت زده گفت:
روي ديوار و درختان ديدم
بازهم خنديدم گفت:
ديروز خودم ديدم پسر همسايه پنج وارونه به مينو ميداد !
آنقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد
بغلش كردم وبوسيدم و باخود گفتم:
بعدها وقتي عشق به سراغت آمد بي گمان ميفهمي
پنج وارونه چه معنا دارد....


روي آن شيشه تب دار تورا ها كردم اسم زيباي تورا با نفسم جاكردم
شيشه بدجور دلش ابري و باراني بود شيشه را يكشبه تبديل به دريا كردم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 14:24  توسط mohsen
|
روزها در فكرم وشب خواب ميبينم تورا
خواب شب پوچ است من بيدار ميخواهم تورا
مرغ شب خوابيد و از عشق تو بيدارم هنوز
ديده نابينا شود ومشتاق ديدارم هنوز

حافظ زچشمان قششششنگ تو غزل ساخت
هركس كه تورا ديد به چشمان تو دل باخت
نقاش غزل تا كه به چشمان تو پرداخت
ديوانه شداز طرز نگاهت قلم انداخت

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 14:21  توسط mohsen
|
دوستم داشته باش
بادها دل تنگند دست ها بيهوده چشم ها بي رنگند
دوستم داشته باش
شهرها مي لرزند برگ ها مي سوزند يادها مي گندند
بازشو تا پرواز سبز باش از آواز آشتي كن با رنگ عشق بازي با ساز
دوستم داشته باش
سيب ها خشكيده ياس ها پوسيده شير هم ترسيده
دوستم داشته باش
عطرها در راهند دوستت دارم ها آه چه كوتاهند...
دوستت خواهم داشت بيشتر از
باران گرمتر از لبخند داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت شادتر خواهم شد ناب تر روشن تر بارور خواهم شد
دوستم داشته باش برگ را باور كن آفتابي تر شو باغ را از بر كن
دوستم داشته باش
عطرها در راهند دوستت دارم ها آه چه كوتاهند...
خواب ديدم در خواب:
آب آبي تر بود روز پرسوز نبود زخم شرم آور بود
خواب ديدم در تو رود ازتب مي سوخت نور گيسو مي بافت باغ چه گل مي دوخت.!!!
دوستم داشته باش
عطرها در راهند دوستت دارم ها آه چه كوتاهند...



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 15:53  توسط mohsen
|
تو اي ناياب اي ناب
مرا درياب درياب
منم بي نام بي بام
مرا درياب درياب
مرا درياب مستانه
مرا درياب تا خانه
مراقب باش تا بوسه
مرا درياب بر شانه
مرا درياب من خوبم (
بازم خودمو تحويل گرفتم)
هنوزم آب مي كوبم
هنوزم شعر ميريسم
هنوزم باد مي روبم
مرا درياب در سرما
مرا درياب تا فردا
مرا درياب تا رفتن
مرا درياب تا اينجا
مرا درياب تا باور
مرا درياب تا آخر
مرا درياب تا پارو
مرا درياب تا بندر
تو اي ناياب اي ناب
مرا درياب درياب...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 15:45  توسط mohsen
|
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن کرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميکردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر کس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تکهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من کاري با کسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن کردهام و آرام نجوا ميکنم. نه قيل و قال ميکنم و نه کسي را مجبور ميکنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديکتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميکني.تو زيرکي و مومن. زيرکي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند. از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم که حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعتها کنار بساطش نشستم تا اين که چشمم به جعبهاي عبادت افتاد که لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يک بار هم شده کسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يک بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم که آن را کنار بساط شيطان جا گذاشتهام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بکوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه کردم. اشکهايم که تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم که صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شکرانه قلبي که پيدا شده بود
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 0:18  توسط mohsen
|